رها در زنجیر!
مجموعه شعرهای تازه‌ی محمدرضا شفیعی کدکنی منتشر شد

کتاب تازه‌ی «محمدرضا شفیعی کدکنی» به کلبه کتاب کلیدر رسیده است و این هفته همراه با شما مخاطبان خیام‌نامه این کتاب را ورق می‌زنیم. شاعر کهنه‌کار نیشابوری برایمان مجموعه‌ای از شعرهای کوتاه خود را در کتاب «رها در زنجیر» گردآورده. این کتاب ۴۳۰ صفحه دارد و نشر سخن منتشرش کرده است. نخست مقدمه‌ای را که خود شاعر نوشته با هم می‌خوانیم و بعد، تعدادی از شعرها را. یادآور می‌شود از شفیعی کدکنی، به جز کتاب‌های ارزشمندِ پژوهشی و تصحیحات و تعلیقاتی که بر آثار عطار نیشابوری نوشته، پیش از این، چندین مجموعه شعر نیز منتشر شده است. از جمله: «هزاره دوم آهوی کوهی»، «آیینه‌ای برای صداها»، «طفلی به نام شادی»، «رباعیاتی از نیشابور» و «نامه‌ای به آسمان».

مقدمه‌ی «رها در زنجیر»
این شعرهای کوتاه، که غالباً در وزن آزاد شکل گرفته است، هرکدام به جای خود یک شعر کامل است. به همین دلیل مفصل‌ترین آنها یک صفحه را، عملاً اشغال کرده است. و از این بابت باید از خوانندگان عذرخواهی کنم. این یادداشت را برای آن می‌نویسم که به خوانندگان یادآوری کنم که خودم نیز متوجه این امر بوده‌ام و هستم که
یک شعر کوتاه می‌تواند دو کلمه باشد و در همان کوتاهی، یک «حس» شاعرانه را از زندگی و هستی بازگو کند. لازم نیست که برای بیان یک احساس شاعرانه، گوینده زمین و آسمان را به هم پیوند دهد و از غروب یا طلوعی، که هیچ ربطی به موضوع ندارند، سخن بگوید مثل یکی از شعرای نسل قبل از خودم ــ که گاهی بیست صفحه را با عباراتی از نوع:
«نیمشب آنگه که» یا «صبحدم وقتی که…» به هم وصل می‌کرد و بعد در آخر می‌گفت: «ای معشوق عزیز تو کجا بودی، یا من به یاد تو بودم»

▪️گزیده‌ی شعرها

وقتی که در زلالِ صدایت، رها رها،
از هر غم و غباری تطهیر می‌شوم
احساس می‌کنم
چون ماهی‌ام،
میانۀ جویی،
در آفتاب
در موج‌ها رها و به زنجیر می‌شوم

***
بگذار تا به سوی نشابور
وان باغِ آرزو، که در آن دور،
در روزهای آخر اسفند،
رو در شکفتن است شتابیم
شاید بهار خویش بیابیم.
***
آنجا به خطّ «میخی»،
با سیم خاردار،
نوشته‌ست:
«در این هوایِ دلکشِ مطبوع
پروازِ عشق، ممنوع!»
***
در زشتی و پلشتیِ روی زمین همه،
یک یک مقصریم،
درین ماه و سالیان
اینک هلال ماه!
انگشت اتهام به سوی جهانیان!
***
این دختری که روی زمین، زیر روسری
بر پاره‌ای مقوا، بنشسته سر به زیر
سنتور خود نهاده و آهنگ می‌زند
فقرش بدین مقام کشانده که «راست، راست»
مضراب‌هاش بر جگرم چنگ می‌زند.
***
مرغک معصوم!
که آواز تو
رمزی از آن وجد خدادای‌ست
حنجره‌ات گرم! -که در این قفس-
روزنه‌ای روی به آزادی‌ست.
***
بنگر دمی درین نفسِ شاد فرودین
آن دسته گل که در وسطِ خاکروبه‌ها
پُر شرم و پُر طراوت افتاده بر زمین
در این سراچه‌ای که گروهی دغل درای
سر می‌بُرند واژۀ معصوم عشق را
با دشنۀ «حرام» و گیوتینِ تیزِ دین.
***
بی گذرنامه و بی ‌روادید
مثلِ مرغابیانِ مسافر
وارد قلبِ من می‌شوند،
آه
دسته دسته غمان مهاجر.
***
تمام بلبلان خاموش و
خاموش
فضای باغ در حُزنی جگرسوز
خزان بالای منبر رفته امروز!
***
آن دیگران به واژۀ عشق‌اند
سرگرم و
از برای تو
آرند نام عشق
من عشق را به سوی تو آرم
تمامِ عشق.