تباهی و روزگارش

سرایشگر علیرضا مرادی

(نکوهشم  مکن ،اگر نا امید بودم ، نمی نوشتم ، تمام امیدم نوشتن است.)

مرادی دوست می دارد از درخت وستاره بسراید ، او را بیش از ۴ دهه می گذرد که می شناسم دوست علی نجفی شاعر بود ، آن روزها مرادی کتابخوان ، ذوق ورز ، رفیق دوست ،بی قرار و مهر ریز  بود .فکر می کنم هنوز نیز چنین باشد .برای ادامه تحصیل از نیشابور وا کوچید وخبر دار شدم که بعد ها دکترای جامعه شناسی را از هند با خود به ارمغان آورد ،هنر را مزمزه نموده بود و ادبیات را می زیست ، چند روز پیش کتاب شعرش با عنوان (تباهی و روزگارش) به دستم رسید. با شوق از دوست اهل قلم مهدی کاکولی کتاب را خواستم کتابی بسیار جدی ، تلخ وش ،محزون ،منتقدانه ، زمان فهم و با شناخت .در آثارش تاثیر پذیری از اشعار برتولت برشت دیده می شد .و قاطعیت شعر آمریکای لاتین در برخی آثار به چشم می آمد.افکار و اندیشه هایش را روان بی آنکه زوری بزند و پخته کارانه بیان دارد ، شعر در سپهر باور داشت های مرادی گاهی شیهه می کشد ،گاهی کودک معصومی می شود که غریبی می نماید و گاهی خشم آوا می گردد.مرادی نیک می داند تنهایی ها در نیمکت ها طعم متفاوتی دارند ،نیمکت ها تنهایی را به پارک می آورند و نیمکت ها پارک ها را تنها تر می کند، شاعر در این مجموعه شعرش محصوری ست میان تنگ شیشه ای آب و شور و شیدایی شتایان که سرازیر شده اند و باید مکتوب شوند و جان گیرند و از کتابها بیرون جهند و زندگی کنند و هرگز نمیرند . نگاه فلسفی در پس و پشت آثار چونان پرچمی افراشته است هر چند شاعر اصرار ندارد به نحله ای و گونه ای تفکر خاص گره بخورد .در این گزینه شعر شاعری زخمی بیتوته نموده است با کوله باری از اندوهان کودکان برهنه و سرگردان و دخترکان معصوم ناکام تنها مانده و ایلیا تی های مغفول مانده و آدمیان مسخ شده و زندگی های تکرار زده و روزگاران بی روزن و غم دلانی با به هیچ گرفته شدگان که این همه او را به سرایشگری وادار نموده است تا شاید اندکی از التهابات اعماق خویش را التیام بخشد و ادای توجهی کرده باشد به آنان که هرگز دیده نشده اند .در این کتاب فقدان عاطفه مندی و غیبت مهرورزی و پریشانی در سرابستان وجود در جای جای آثر خود را وافریاد می نماید .مرادی قاطعانه شعر می سراید و در ملتقای  خاک تا خرابات انسان را تکاپو گر است .کاش این روزها مرادی می دانست چقدر دلم برایش تنگ شده است  برای خنده هایی که هنگامی که شاد می شد چشمانش بسته می شد و برای اندیشه های بلند انسان خواهانه اش و برای فهم ژرفش از هستی .مرادی راه شعر را و طریقت سرایشگری را درست فهم کرده، او خود را به رخ نمی کشد ، بسیار صادق است و صمیمی و بی آنکه زرنگ بازی در آورد بسیار هوشیارانه و هم نیز فروتنانه در افق پرسش های بی پایان، مخاطب را به اندیشه ورزی فرا می خواند.تا روزی که دوباره پس از سالهای سال موفق شوم اورا ناظر باشم بی صبرانه به انتظار می ایستم و خانه را برای گفتمانی فرهنگی محیا می سازم . قلمش نویسا باد.