یعنی چی هر چی؟!

فروغ خراشادی/ صبح چهارشنبه است و آرام آرام به سمت ایستگاه می روم؛ اتوبوس قبلی را از دست داده ام و اکنون، چند دقیقه ای زمان می برد تا بعدی برسد.

می نشینم و می گویم: تا اتوبوس برسد، پیام ها را چک کن! گاهی فکر می کنم پیش از ظهور شبکه های اجتماعی، صف نانوایی، بانک یا انتظار برای اتوبوس را چگونه تاب می آورده ایم؟ راستش پاسخ روشنی ندارم برای همین گوشی را بر می دارم تا در دنیای رویدادها گشتی بزنم.

روز جهانی زن است و همه ی عالم دست به کار جبران ۳۶۴ روز دیگر سال، ضرب در تاریخ بشر، منهای «عصر مادرشاهی» هستند؛ از M واژگون مک دونالد تا بنز تا پلاک شماره ۱۰ جزیره و البته برج میلاد! که گویا همه شان هم دست در یک تغار دارند، از معرکه باز نمانده اند و «گربه» می رقصانند!

اتوبوس می رسد. سوار می شوم. ازدحام اواخر اسفند است و مردم زیر فشار خانه تکانی و اشتیاق خرید و بی پولی، مثل ترقه از جا در می روند؛ مادری که دختر خردسالش را آورده، سر نشستن روی صندلی، با خانم دیگری درگیر شده است؛ آقایی آن جلو بر می خیزد و جایش را به این مادر و دختر می دهد.

خانم مسنی کنارم ایستاده است. جایی برای نشستن ندارد، نسبت به خیابان هم دید مناسبی ندارد؛ می گوید : دخترم به بیمارستان که رسیدیم، بگو!

می گویم بیمارستان ایستگاه آخر است؛ همه پیاده می شوند.

خانم میانسالی می آید وسط گفتگو؛ می گوید: خدا بد ندهد؛ چرا بیمارستان؟!

خانم مسن جواب می دهد: او که بد نمی دهد؛ بدی از جانب بنده است!

سر درد دل ش باز شده است؛ از دخترش می گوید که دم عیدی، از دیروز به خاطر شوک و فشار خون بالا بستری شده است و در ادامه می گوید : خانه شان فرحبخش غربی ست؛ دیروز زنگ آپارتمان را زده اند و گفته اند با طبقه بالا کار داریم. دخترم در را باز کرده، رفته بیرون ببیند کیست؟ دیده یک عده آمده اند ماهواره جمع کنند. هول کرده، حالا هم فشارش پایین نمی آید.

دختر خانم جوانی حرفهای ش را می شنود و می گوید: الان هر چه بخواهی، با همین گوشی می توانی ببینی؛ جمع آوری دیش خنده دار است.

خانم میانسال از حرف دختر عصبانی می شود: یعنی چی هر چی خواستی می بینی؟ شرم و حیا هم خوب چیزیه!

 دختر جوان خوددار است؛ از کوره در نمی رود. در عوض گوشی اش را در می آورد و می گیرد جلوی چشمان خانم معترض و می گوید: بفرمائید ببینید، شاید منظورم را بهتر متوجه شوید.

خانم با اکراه نگاه می کند؛ فیلمی از حضور شماری از دانشجویان پزشکی ست که رفته بودند کرمانشاه؛ هم دوا درمان می کردند، هم برای کودکان اسباب بازی و کتاب قصه برده بودند. سگرمه های خانم باز می شود؛ می گوید: پس چرا می گویی هرچی؟! دختر نگاهش می کند؛ فقط می گوید: هیچی، همین جوری! اتوبوس به ایستگاه نزدیک می شود؛ دختر جوان می خواهد پیاده شود اما پیش از آن، کارت هایی از کیفش در می آورد و بین مسافران پخش می کند. یکی هم می دهد به من. شماره تماس، شماره کارت بانکی و آدرسی در کرمانشاه است؛ بالای کارت نوشته:  هنوز سر پناه نداریم هموطن!

واژه ی هموطن پشتم را می لرزاند؛ مرا به کودکی بر می گرداند؛ به جمع آوری کمک برای جبهه ها؛ باز هم برای غرب کشور و البته جنوب! همین طور به خاطرات دیر رسیدن به مدرسه و ناظمی که پشت در کشیک می داد تا با آن خط کش چوبی بلند، کف دستمان را حال بیاورد؛ به امیدی که به همشاگردی ها بسته بودیم تا حواس ناظم را پرت کنند که بتوانیم مثل ماهی عید از لای انگشتانش سر بخوریم و در برویم و چه اندوه جانکاهی بود وقتی نا امید می شدیم! چقدر امید بستن های ما مردم، شبیه هم است؛ همیشه تنهاهم را داریم و امید به هم را؛ خدا این امید را از ما نگیرد.

خاطرات، رهایم نمی کند؛ پشتم را می لرزاند؛ این بار با شنیدن واژه ی هموطن، ۷ ریشتر!

به اشتراک بگذارید:


پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *