تا خانه راهی نیست ( داستان اتوبوس )

فروغ خراشادی

سرم را به شیشه ی اتوبوس تکیه می دهم. پس از خبری که به ناگهان مثل بمب صدا کرد و همین حالا خواندمش، دیگر رمقی برایم نمانده است. چشم هایم را می بندم و به سه مردی فکر می کنم که نه تنها جسم، بلکه جان و روان «بهاری» دخترک را پژمرده بودند. هنوز چند روزی از ماجرای غم انگیز معلم و شاگردان پایتخت نگذشته و هیاهوی خانواده ها فروکش نکرده است که برای چندمین بار، یک خانواده ی مهاجر افغان، باز هم افغان، گرفتار بلا می شود.  این از آن جاهایی ست که جبر جغرافیایی با تو حرکت می کند؛ را ه می افتد پشت سرت و از تو جلو می زند و تو را در خود حبس می کند؛ به گمانم معنای افغان بودن حداقل در شرایط کنونی این باشد!

اتوبوس به ایستگاهی رسیده است که شمار زیادی در آن منتظرند. نزدیک افطار است و این هل دادن ها و برای سوار شدن، جنگیدن ها، مرا یاد تصاویری  می اندازد که از اردوگاه مهاجران و آوارگان جنگ های خاورمیانه دیده ام. فکرم مشغول جنگ می شود؛ مشغول آوارگانی که در پی سرپناهی امن، به کشوری دیگر می گریزند و باز به «بهاره» می رسم که اگر نه خودش، خانواده اش، روزی از آن سوی خطوط آمده اند؛ خط های فرضی قرمز رنگی که فقط روی نقشه می شود دیدشان و گه گاه روی زمین به شکل سیم خاردار، دیوار حائل یا جنازه ای کبود که باد کرده است.

اتوبوس حرکت می کند و سیل مسافرانی که سوار شده اند، فروکش کرده اند. هر یک از آنان جایی می ایستد و خوش شانس ترش، جایی می یابد تا بنشیند. دختر و مادری کنار صندلی من می ایستند. صندلی خالی را به هم تعارف می کنند و در نهایت دختر می نشیند. مادربه  دختر نگاه می کند و من به مادر! متوجه نگاه م می شود و پیش از آن که فرصت داشته باشم برگردم، مچم را می گیرد؛ می گوید: حامله س بچه م؛ بشینه که اذیت نشه؛ فقط مادر می فهمه که یه مادر چی میگه؟! سری تکان می دهم و چیزی نمی گویم. حواسم پیش مادر بهاره است که به نظرم برای حال و روزش را فهمیدن، نیازی به مادر بودن یا حتی زن بودن نداری؛ کافی ست از انسانیت، احترام به حقوق دیگران را پذیرفته باشی اما از کجا معلوم  که درست فکر کرده باشم؟ باز در دلم می گویم: یعنی فقط  این خانم، حال آن زن بی نوا را می فهمد؟

فایل صوتی منتشر شده ای در فضای مجازی از مادر بهاره شنیده ام و به نظرم رسید که صدایش خالی از حس است؛ مثل کسانی که می دانند لحظه ی مرگ رسیده و عجز و لابه فایده ای ندارد و کاریش نمی شود کرد. شنیدن همان صدای خشک و بی جان، دلم را لرزانده بود آن قدر که به خودم گفته بودم : بدبختی و ناچاری از یک جایی به بعد، روی  دلت سنگینی نمی کند، بلکه تو را در خود حل می کند و آن وقت، «نه از دل نشان یابی، نه از دل نشان

اتوبوس با سرعت پیش می رود. لحظه ای با شدت تمام، ترمز می کند و مردم به هم دیگر فشرده می شوند. آن ها که نشسته اند، به صندلی جلویی برخورد می کنند و آن ها که ایستاده، دیگر افتاده اند! خانم کنار دستی ام که دستش را به صندلی جلویی گرفته بود، در اثر این ترمز، تقریبا ثابت مانده است؛ این یعنی خیال مادرش راحت است. صدای یکی از مسافران مرد که آن جلو نشسته، بلند می شود: برادر من تو که سرت تو گوشیته، غلط می کنی پشت فرمون می شینی! با خودم فکر می کنم روزم تکمیل شد؛ الحق که همین دعوا را کم داشت! تازه اگر زود ختم به خیر شود، با کلی تاخیر به خانه می رسم و اگر نشود، که هیچ!  اما از زمین صدا درآمد و از راننده نه؛ فکر می کنم شاید نشینده باشم و الان است که کار بیخ پیدا کند اما واقعا خبری نیست. راننده ی ماشین دیگری که داشت با اتوبوس تصادف می کرد، سرش را بیرون می آورد و چند ناسزای کشیده به اتوبوس ران حواله می کند. راننده اما فرمان را می چرخاند و بی کلامی حرکت می کند. مسافران همه ساکتند. ایستگاهم نزدیک است؛ تا خانه راهی نیست…

 

 

به اشتراک بگذارید:


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *